چه کنیم که مجبور به دوباره خوانی نشویم؟

چه کنیم که مجبور به دوباره خوانی نشویم؟

من آدم فراموشکاری هستم. مسائلی که در دامنه فراموشی من قرار می‌گیرند هم بسیار متنوع هستند. از اسم دوست دوران تحصیل گرفته تا نکته‌ای راجع به برنامه نویسی که چندی پیش یاد گرفته‌ام یا شاید از همه بدتر، محتوای کتابی که ماه‌ها و سال‌ها پیش خوانده‌ام. می‌توان گفت هر چیزی که مدتی به آن فکر نکنم از ذهنم می‌پرد. در اینجا می‌خواهم بیشتر روی فراموش کردن کتاب‌ها و راهی که شاید برای غلبه بر آن موثر باشد تمرکز کنم.

اول از همه بد نیست به این فکر کنیم که آیا صرف فراموشی محتوای کتاب، یک مساله بغرنج است یا خیر! شاید در نگاه اول پاسخش ساده باشد. ولی یکی از افراد الهام بخش من، شاهین کلانتری، در یکی از پست‌های وبلاگش از زاویه‌ای دیگر به این موضوع پرداخته است. خلاصه‌اش می‌شود اینکه اگر فراموشکاری باعث شود که کتاب مورد علاقه خود را دوباره و چندباره بخوانیم و باز هم از آن لذت ببریم پس چرا باید در مقابل آن موضع داشته باشیم؟ تا حد زیادی با این نگاه موافقم. می‌گویم تا حدی، چون می‌دانم که نمی‌توانم در مورد همه کتاب‌هایی که می‌خوانم تن به این تکرار دهم. دلیلش هم به اخلاقی برمی‌گردد که از خودم سراغ دارم!

در یک دسته‌بندی خیلی کلی (که شاید چندان هم درست نباشد) دو نوع کتاب داریم: داستانی و غیر داستانی. به نظرم حرف شاهین کلانتری در مورد کتاب‌های داستانی کاملا به جا و صحیح است. به عنوان مثال من کتاب صد سال تنهایی را سال‌ها پیش (فکر کنم دوران دبیرستان) خوانده‌ام. یادم هست که چند شب متوالی در گوشه‌ای با این کتاب مشغول می‌شدم به حدی که حتی برادرم هم صدایش در آمده بود که چرا کمتر با من وقت می‌گذرانی! و اما حالا… پس از گذشت سال‌ها واقعا هیچ دورنمای ذهنی از آنچه که در داستان این کتاب گذشته به خاطر ندارم. پس مطمئنا خواندن دوباره کتابی که از ارزش آن آگاه هستی تجربه لذت‌بخشی خواهد بود. چه بسا پس از این همه سال و گذر ایام و تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ام، خواندنش بتواند دریچه‌ای تازه از نگاه به دنیای داستان و حتی دنیای دور و بر خودم به رویم باز کند. پس با خواندن دوباره یک کتاب داستانی چندان مشکلی ندارم و از آن استقبال هم می‌کنم. اما کتاب‌های غیر داستانی چطور؟

اول از همه بگویم که منظورم از کتاب‌های غیر داستانی، بیشتر کتاب‌هایی است که دارای دستورالعمل‌های گام به گام و توصیه‌هایی در حوزه مربوط به بحثشان هستند. به نظرم جنس فراموشی وقتی که نوبت به این دسته از کتاب‌ها می‌رسد تا حدودی متفاوت است. بهتر است این مساله را با مثالی روشن‌تر کنم.

یکی از کتاب‌هایی که کم و بیش از استقبال خوبی هم برخوردار شده است کتاب “بنویس تا اتفاق بیفتد” است. همانطور که از اسم آن پیداست در این کتاب سعی شده که با تاکید بر تاثیر نوشتن در رسیدن به خواسته‌هایمان و راهی که در پیش می‌گیریم ما را بیش از پیش مشتاق دست به قلم بردن کند. این کتاب شامل ۲۰ فصل می‌شود که در هر کدام از آن‌ها با مرور یک داستان واقعی از سرگذشت آدم‌هایی عادی، تمثیل مناسبی از کارایی توصیه‌ای که قرار است در آن فصل به ما شود را در اختیارمان می‌گذارد. آیا قرار است همه این توصیه‌ها را به خاطر بسپاریم؟ وقتی حرف اصلی کتاب در قالب همین توصیه‌ها ارائه شده باشد پس جواب مثبت است (البته اگر هدفمان یاد گرفتن باشد و نه فقط خواندن و دور انداختن). راه چاره چیست؟ مطمئنا اولین فکری که به ذهنمان می‌رسد این است که فورا دست به کار شده و توصیه‌های کتاب را در زندگی خود عملی کنیم. کار درست هم همین است. اما به قول معروف: گاماس گاماس!

بیایید با خودمان روراست باشیم. خیلی از ما ظرفیت و توانایی تغییر یکباره در زندگی خود را نداریم (اقلا فعلا). وقتی صحبت از به کار بستن حداقل ۲۰ توصیه اساسی یک کتاب در زندگی روزمره باشد، پس احتمالا در حال صحبت از یک تغییر چشمگیر در نحوه زندگی خود هستیم. این برای افرادی مثل من که تجربه کمی در این خصوص دارند برداشتن یک سنگ بزرگ است که در نهایت منجر به ناامیدی و اصطلاحا بی‌خیال بقیه راه شدن می‌شود. پس شاید چاره کار این است که گام به گام و یکی یکی پیش برویم. یکی دو تا از توصیه‌هایی که به دلمان نشسته را برمی‌داریم و عملی‌شان می کنیم. این کار ممکن است تا به نتیجه رسیدن و دیدن کارایی آن توصیه حتی تا چند ماه هم طول بکشد. در طول این زمان برای آدم فراموشکاری مثل من کاملا عادیست که بخش‌های دیگر کتاب را کلا از خاطر ببرد. پس باید بنشینم و از اول شروع به خواندنش کنم؟ اگر این چرخه بارها تکرار شود چه؟ شخصا لذتی که از دوباره خوانی یک اثر داستانی می‌برم را در چندباره خوانی کتابی این چنین نمی‌بینم (البته این سوال هم مطرح است که مگر قرار است فقط به لذت کتابخوانی توجه کنیم؟!). به همین دلیل تصمیم گرفتم از راهی میانبر برای وقتی که گذرم دوباره به سمت کتابی افتاد استفاده کنم و آن راه، خلاصه نویسی است.  

وقتی هر فصل از کتاب را میخوانم، برداشت خودم را در کنار توصیه‌های کلیدی آن فصل در یک فایل ورد نوشته و ذخیره می‌کنم. با اضافه کردن نکات دیگر فصل‌ها به ترتیب، در نهایت کتابچه‌ای کوچک و مختصر شده از کتاب اصلی را در اختیار دارم که جانمایه حرف‌های گفته شده از آن را در خود دارد. وقتی برداشتمان از هر فصل را با زبان خود در جایی یادداشت می‌کنیم راحت‌تر از همیشه می‌توانیم آنچه را که قرار بوده از آن یاد بگیریم را به خاطر بیاوریم. بدین ترتیب دیگر نیازی نیست که دوباره و دوباره کتاب را از اول تا آخر بخوانیم.

چه کنیم که مجبور به دوباره خوانی نشویم؟
بخشی از خلاصه نویسی من از کتاب “بنویسید تا اتفاق بیفتد”

توجه کنید مراد از این شیوه این نیست که به کلی کتاب موردنظر را بوسیده و کنار بگذاریم. بلکه منظورم این است که وقتی قرار است در نهایت ایده موجود در یک کتاب را به صورت عملی پیاده سازی کنیم پس چه بهتر که این مسیر را برای خودمان کوتاه‌تر کنیم. البته در این مواقع هم ممکن است با خواندن توضیحی که از یک فصل نوشته‌ایم هم نتوانیم منظور و حرف اصلی آن را به خاطر بیاوریم. پس ناچارا باید دوباره به سراغ باز کردن کتاب و خواندن فصل مورد نظر برویم. با این تفاوت که این بار حداقل چشم‌اندازی کلی از آنچه که قرار است در این فصل به ما گفته شود در ذهن داریم و فقط به دنبال چرایی و جزئیات بیشتر آن خواهیم بود.  

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *